شمس الدين حافظ

621

سفينه حافظ ( فارسى )

چون نيست بهيچ‌گونه پيدا * درياى فراق را كرانه آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم 3 - در سختى عشق اگر بميرم * من دل ز غم تو برنگيرم بىشك دل ماه و خور بگيرد * گر سوى فلك رسد نفيرم پيوسته كمان ابروانش * از غمزه همىزند بتيرم نتوان بقلم نوشت شوقش * گر پير فلك شود دبيرم پير غم عشقم ار چه طفلم * طفل غم عشقم ار چه پيرم چون كرد زمانهء ستمكار * دور از تو به بند غم اسيرم دارم سر آنكه همچو سعدى * بنشينم و صبر پيش گيرم آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم 4 - اى غيرت لعبتان طناز * برقع ز رخ چو مه برانداز تا من ز سر جهان به كلى * برخيزم و توبه بشكنم باز اى دوست ز رهگذار ديده * شد فاش ميان مردمان راز تا خود چه بود مرا سرانجام * در عشق چو هجر كرد آغاز سرمايهء عمر داد بر باد * هر كاو بغم تو گشت انباز در آتش عشق و مجمر غم * مىسوز دلا چو عود و مىساز حالى چو مرا نمىدهد دست * بوسيدن پاى آن سرافراز آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم 5 - اى سرو سمنبر گل اندام * از عارض تو خجل مه تام بازآى كه هجر جان‌گدازت * برد از دل من قرار و آرام از دانهء خال و دام زلفت * مرغ دل من فتاده در دام چون كام نشد ز وصل حاصل * قانع شده‌ام بهجر ناكام